انتظار
 
چهار شنبه 31 خرداد 1391برچسب:, :: 8:2 ::  نويسنده : reza

شکسته شد دل تنگم به جفای زمانه

که چه سرد و سنگ است دل مردمان زمانه

ندارم گله ای ز رسم روزگار

چون که آمده ایم برای محبت در این زمانه

نشدم خسته از محبت و نشدم خسته ز یاری خلق

بگذار که قدری بسوزیم در این رسم زمانه

دو شنبه 22 خرداد 1391برچسب:, :: 8:9 ::  نويسنده : reza

چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد

بغضــم نگیــرد

دو شنبه 22 خرداد 1391برچسب:, :: 7:57 ::  نويسنده : reza

روزگاری با غم دوری تو من ساختم
قصه ها و غصه ها با یاد تو پرداختم
با امید دیدنت یک لحظه و یک ثانیه
بارها در کنج غم شعر و غزلها ساختم
شور عشقت خانه ی دل را به بازی میگرفت
من چه تلخ این بازی بی انتها را باختم
گرچه سازت همنوا با ساز من هرگز نشد
باز اما من برایت این نوا بنواختم
بی تو سرگردان و حیران گم بدم در خویشتن
با تو اما من خودم را بیشتر بشناختم
عقل در آغوش عشقم خفته و مدهوش بود
من به رأی عشق سوی قلب سنگت تاختم
پیش چشمم این جهان تمثیلی از روی تو شد
گوییا جز تو همه دنیا به دور انداخت

جمعه 12 خرداد 1391برچسب:, :: 1:7 ::  نويسنده : reza

در کنار باغچه به خلوت بی همتای آسمان امشب نگاه میکنم

نمی دانم خواب چرا با چشمانم دیگر بیگانه است

یک آسمان پر ستاره و یک ماهه نیمه

سکوت را صدای جیرجیرک می شکند

گویا او هم بی خواب است امشب

چیزی در من مرا به این حال می خواهد

من گناهکارم  که دوری از چشمان زیبایت شکنجه من شده

و چه سخت شکنجه ایست

چشمانم بی طاقتند که اینگونه نم نم میخوانند از دلتنگی ام

به زمان قسم گلم که باور مرگ برای من راحت تر از دوری توست

امشب چقدر من و شب و این جیرجیرک تنهاییم

جیرجیرک با صدایش می گوید تنهاست

شب با خلوتش

من با اشک هایم

پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 23:50 ::  نويسنده : reza

زندگی یعنی همین امروز همین حالا

یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا

زندگی یعنی نگاه تو

کوک کردن قلبم با صدای تو

دل دادن به آهنگ دل پاکت

سرور و عشق در فضایی ساکت

زندگی یعنی همین دم

که از دلتنگم

می دانی

از این حسم عشق را می خوانی

زندگی یعنی داشتن قلب پرستو

در این وادی پست و ناهنجار تو در تو

پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 23:38 ::  نويسنده : reza

نمیدانم کجایی

در وجودم نهفته شدی

در بین دستانم

در قلبم...

در گوشه چشمانم

در آسمان ایمانم

در کجا نشسته ایی

کنار ساحل آرامش من

آنجا که تپش قلبم به شماره میفتد

شاید آنجا که شاپرکی بر گل آرام مینیشیند

کجا تو هستی که اینگونه به وجودم ملحق میشوی

در بی خوابی هایم

در شبهایه بی قراریم

در متن تمام تنهاییم

چگونه تو آرام گرفتی در این آشوب

تو کجا آشکار اینگونه پنهان شده ایی

در زیر پوست من

چه لطیف میجهی

تو در فراسوی هر زمان

در هر جای این مکان

با منی

طوری روحم با عشق تو آمیخته شد که انگار

تو خود منی

پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 23:35 ::  نويسنده : reza

پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 1:51 ::  نويسنده : reza

برای تو نامه ای می نویسم ...دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند ! خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!

  حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی ! قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! دلتنگ کسی که دوستش داری...برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی ! برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی ! 

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟ پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟

هنوز زود است ...برای تو که از حال دلم غافلی زود است ..نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...موهایم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی...خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ...نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ...

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو، از مسافری که عمری عاشقت بود

پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 1:59 ::  نويسنده : reza

خدایـــــا خستـــه ام خستــــه

دلـــــم شکستــــه شکستــــه

نگــــــم از غــــــرورم

 کـــه غــم تـو دلــم نشستــــه

خـدایــــــــا ای همــــه کســــم

  چـــــــــــرا خستــــــــه ام

خــدایـــا کمکـــم کـــــن کـمـک

آخــــه بــه تــو دل بستـــه ام

پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 1:49 ::  نويسنده : reza

می خواهم برگردم به روزهای کودکی ...  

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود ...

عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد ...

بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود ...

 بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر خودم بودند ...

تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند ...

تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازی هایم بـود ...

و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود !!

 

پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 1:3 ::  نويسنده : reza

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستتدا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارمدوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌

دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت
دارم
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رمدوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 23:41 ::  نويسنده : reza

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم  
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت 
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ 
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم
حذر از عشق
ندانم
سفر از پيش تو
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم 
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 5:33 ::  نويسنده : reza

ای کـاش تـنـهــا یـکــــنـفــر...

هــم در ایــن دنـــــیــــا مـــرا یــاری کـنــد ..

ای کـــاش مـــی تـــوانــستـــم ...

بــا کـسـی درد دل کـنـــم تـــا بـگــویـــم کــه ...

مــن دیــگــر خـســتـــه تـــر از آنـــم کـــه زنـــدگــی کـنـــم

تـــا بـــدانـــد غــم شـبــهـــا یــــم را....

تــــا بــفــهــمـــد درد تــــن خــستـــه و بـیــمــــارم را .....

قــانـــون دنــیـــا تــنـــهــایـــی مـــن اســـت

تنهایی محض

و تـنــهــــایــی مـــن قـــانـــون عــشـــق اســـت....

و عــشـــق ارمــغـــان دلــدادگــیــســت......

و ایـــن ســـرنــــوشـــت ســـادگـیــســـــت

 

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 5:27 ::  نويسنده : reza

براي تو مي نويسم که در تن خسته و رنجورم با نيروي عشقت حس نشاط و زندگي افريد..

براي تو مي نويسم که در تنها با صداي دلنشين و کلامت اشنايم

و با چشمان و چهره اش بيگانه..

فقط اين را مي دانم که نور اميد را در دلم کاشتي و تنهايي‌ام را شريك شدي

اي کاش حضورت تنها در خيال و رويا نبود...

اي کاش هميشه با من بودي

مي‌خواني پاره‌هاي جگرم را برای تو می نویسم

برای تویی که تمام تنهاییم پراز یادتوست

براي تو مي‌نويسم برای تویی که احساسم از آنِ وجود نازنین توست

براي تو مي‌نويسم برای تویی که تمام هستی ام درعشق تو غرق شده

برای تویی که هرلحظه دوریت برایم مثل یک قرن است

برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است

برای تویی که عشقت معنای بودنم است

برای تویی که غم هایت معنای سوختنم است

آري براي تو مي‌نويسم دوستت دارم بهترينم 

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 5:5 ::  نويسنده : reza

خدانگهدار عزیزم

اما نمیشه باورم

توی چشام نگاه نکن

این لحظه های آخرم

آخه چطور دلم بیاد

چشماتو گریون ببینم

میرم ولی اینو بدون

چشم انتظارت میشینم

میرم ولی گریه نکن

نزار از عشقت بمیرم

شاید تو اوج بی کسی

با عکست آروم بگیرم

میرم ولی بدون یکی

خیلی تو رو دوست داره

یکی که از دوری تو

سر به بیابون میزاره

خدانگهدار عزیزم

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 4:46 ::  نويسنده : reza

امشب دارم واسه دلم می نویسم ، آخه آسمونش خیلی گرفته و ابریه و هرثانیه که میگذره احساس می کنم داره دنیاش تنگ تر میشه ، یجور باید این دلم خالی بشه ، دیگه مث شبای قبل نمی تونم با گوش دادن به یه ترانه خودمو آروم کنم یا با نوشتن یه ترانه اینجا یکم دلمو خالی کنم ، دلم برات خیلی تنگ شده...خیلی زیاد ،  دلم می خواد گریه کنم ، از تو چه پنهون آخرین بار وقتی با خاطراتمون فکر می کردم  چشمام خیس شد،خیلی چشمام درد گرفت ، داشتم فشار میاوردم که گریه نکنم آخه یه چیزی ته دلم می گفت: مرد که گریه نمیکنه ! هنوز وقتی اسمتو رو لبم میارم آروم میشم و هروقت یاد چشمات می افتم مثل همیشه که می بوسیدمشون تو ذهنم به چشمات بوسه میزنم،یاد صدای قشنگت ، یاد دستای گرمت  امشبم میگذره برام ، بی تو اما با یاد تو


چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 4:3 ::  نويسنده : reza

سلام

امشب دلم خیلی گرفته. خیلی.. خیلی ... خیلی .. دلم یه سینه ی بی دغدغه می خواد که سرمو بزارمو زار زار گریه کنم.

همیشه وقتی بارون می باره دلم می گیره. امروز بعد از مدتها خودمو تو آینه نگاه کردم. به دقت نگاه کردم.. چقدر شکسته شدم٬ چقدر داغون شدم...توی همین یه شب.. نمی دونی چقدر برام سخت گذشت ٬ نمی دونی دیشب تا صبح اشکام امون نمی داد.

دلم خیلی گرفته.. خیلی گرفته .. خیلی

کاش پیشم بودی. کاش پیشم بودی تا مثل همیشه آرومم می کردی.خیلی بیقرارم..خیلی حالم بده.. دلم فقط بهونتو می گیرهSmiley

  آخه می دونی فقط تورو دوست داره٬ فقط با تو آرومه.. فقط تو حرفشو می فهمی... فقط تو

دلم گرفته. دیگه همه چی حالمو بهم میزنه. دلم می خواد برم بیرون٬ برم قدم بزنم

زیر بارون... دلم می خواد برم پارک٬ پارک گیشا

زیر بارون... زیر بارون قدم بزنم راه برم.. گریه کنم ، زار بزنم... فریاد بزنم.. Smiley

چقدر احساس تنهایی می کنم ، احساس پوچی، اجساس خلاء

کاش یکی حرفمو می فهمید.. یکی که مثل خودمه.. تنها و بی کس .. یه عاشق واقعی... یه عاشق درمونده و شکسته... ولی حیف که نمی شه ، چون هیشکی مثل تو نمیشه.. بزار به درد خودم بسوزم

دلم گرفته ... دلم گرفته.. دلم خیلی گرفتهSmiley

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 2:31 ::  نويسنده : reza

هیچ کس با من نگفت از پنجره
دست هایم را به مهمانی نبرد
یک ستاره بر نگاه من ندوخت
آسمانم رنگ ایوانش نشد


من گذشتم از تمام قیل و قال
از هیاهو ، از هجوم ایینه
این همه دیوار در اطراف من
این منم ، این آشنای ثانیه


این منم ، این آخرین تصویر عشق
که چنین گم می شوم در یاد تو
پنجره ها را به رویم باز کن
تا شود مهمان من فریاد تو


این منم ، این از نفس افتاده ای
که گذشتم از تو و از عشق تو
می روم تا سر کنم من بعد ازاین
با غم ویرانگر این هجر تو


می روم اما بدستم یک خزان
تا بتازم بر درخت جان خود
می روم اما بدان ای عشق من
جان دهم من بر سر پیمان خود


این منم ، این آخرین ابر بهار
تا بگریم بر مزار قلب خویش
باورم هرگز نمی شد نازنین
پا گذارم یک شبی بر قبر خویش


این مزار تنگ را از من بگیر
یا برایم شاخه ای گل هدیه کن
تا دوباره جان بگیرم در سکوت
یک شبی بر روی قبرم گریه کن

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 1:48 ::  نويسنده : reza

     مینویسم بدون تو
بدون حضور تو
با دلی تنها
با هزار آه
با نگاهی بغض آلود به این فاصله
به این شب ها به این کاغذ های باطله
کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات
برای بیان مخمل رنگ چشمات
بدون تو
این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد
چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد
بدون تو
سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید می شود در نگاهم
بدون تو آه بدون تو...
حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار
جسمم چگونه میجوشد  در این سوی دیوار
مثل یک بیمار
گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار
بدون تو  قصه نیست
حال امشب و هر شب من است
بدون تو
لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو
پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند
بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند
بدون تو حال من اما...
پشت یک واژه آه
من تا همیشه تنها
ساده و کودکانه گریه میکنم

 

 

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 1:41 ::  نويسنده : reza

تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....

تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......

تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........

تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......

و تو آمدي.از دوردستها......

از سرزمين عشق......

تو مرا با عشق آشنا كردي.....

با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........

تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختي..........

با تو كامل شدم.......

با تو بزرگ شدم......

با تو الفباي عشق را اموختم.......

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......

به تو و كلبه عاشمان باليدم.......

تو نيمه گمشده ام شدي........

حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....

حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......

بدون تو دستم سرد است........

بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......

به حرمت عشقمان...

به حرمت لحظات زيبايمان..........

مرو كه بي تو من هيچم.......

بمان با من.....

بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........


بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............


به وفايم ايمان داشته باش...............


تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 1:45 ::  نويسنده : reza

با قطره های اشکم

به روی کاغذ دل

نوشتم ترانه خوشبختی را

ترانه با تو بودن

در کنارت آرمیدن

می خواهم با هر قطره اشکم

سرود با تو بودن را تکرار کنم

می خواهم با هر سرودم محبتت را بیان کنم

اما افسوس که کلمات از بیانش عاجزند

چرا که وسعت محبتت

در افق نهان شده است

و من به افق مهرت

نخواهم رسید

چون در ساحل مهربانیت

غرق شده ام

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 1:27 ::  نويسنده : reza

از وقتی تو رفته ایی

دیگر در سرسرای ذهنم ،

خبری از قیل و قال ما نیست

همه چیز رنگ تنهایی دارد  

و من رنگ تو را گرفته ام ..... 

از وقتی تو رفته ایی

کمتر حرف میزنمو کمتر آواز می خوانمو کمتر گوش می کنم

از وقتی تو رفته ایی

بیشتر فکر می کنم  و بیشتر می نویسمو بیشتر خوانده می شوم 

اما از وقتی تو رفته ایی

در من معجزه ایی رخ داده است

از وقتی تو رفته ایی

واژه ها با قلمم آشتی کرده اند

و مرا در نوشتن یاد تو یاری می کنند

و من از تو می نویسم  و مردم آنرا شعر می نامند

تو رفته ایی و من شعر می گویم

شعر آشنایی ، وصال ، شعر جدایی و اکنون  شعر تنهایی

آیا دیوان شعرمن ، همان روایت رفتن تو نیست ؟

تو می روی و من از تو شعر میگویم .

چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 1:0 ::  نويسنده : reza

آهای مسافر خسته من ، دستت را بگذار بر روی دل من. میبینی که من نیز مثل تو خسته ام ، میبینی که من نیز مثل تو با غمها نشسته ام. آهای مسافر خسته من ، عاشق دل شکسته ات شده ام ، ببین مرا که محو نگاه زیبایت شده ام. من اینجا و تو آنجا هر دو دلشکسته ایم ، تا اینجا هم اگر نفسی است برای هم زنده ایم. من برای تو میشکنم و تو برای من ، راه راست بی فایده است ، تقلب میکنیم تا زندگی مات شود در این دایره غم… آهای مسافر خسته من ، شب آمده و باز هم یاد تو در دلم ، ستاره ها خاموش ، من مانده ام و وجودم که در حسرت است ، در حسرت یک آغوش …. آغوشی که لذتش تنها با تو است ، دنیا خواب است ، کاش بودی که بیداری ام تا سحر عادت است. آهای مسافر خسته من ،کجا میروی ، جایی نداری برای رفتن ، همه جا ماندنیست ، جز اینجا که نمیتوانیم بمانیم برای هم…. شعر غم میخوانم و اشک در چشمانت ، غم برای یک لحظه رود درمان میشود آن درد حال پریشانت. من برای تو فدا میشوم و تو برای من ، همه وجودم فدایت ، تو آرام بمان تا خیالش راحت شود دل من.. آهای سرنوشت ، با ما هم؟ ما که در زندگی به ناحق باختیم و چیزی نگفتیم،  در آتش عشق سوختیم و باز هم سکوت کردیم ،  با غمها همنشین بودیم و با حسرت نشستیم ، هر چه رفتیم، آخر راه بن بست بود و باز هم نشکستیم! رفتیم و رفتیم تا آخر راه ، آخرش پیدا نشد و ما نشستیم چشم به راه… آهای مسافر خسته من ، دستت را بگذار در دستان من … میبینی که تا اینجا هم با تو ماندم، گفته بودم تا آخرش ، آخر قصه  را هم برایت خواندم….

شنبه 6 خرداد 1391برچسب:, :: 17:46 ::  نويسنده : reza

روزها

تند و تند

سر می خورند

از لابه لای ذهن

کجای این روزگارم؟

دو شنبه 1 خرداد 1391برچسب:, :: 9:37 ::  نويسنده : reza


 

نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

درعصرهای انتظار،

به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن

و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،

کنار بید مجنون خزان زده

و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!

در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا می یابی.

درباره وبلاگ

.... ( به وبلاگ انتظار خوش آمدید ).... همیشه فکر می کردم غم انگیزترین غروب غروب زندگیست ، ولی تازه فهمیدم هیچ غروبی غم انگیزتر از دوری تونیست
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
نويسندگان


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 53
بازدید دیروز : 45
بازدید هفته : 163
بازدید ماه : 1488
بازدید کل : 187806
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 179
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


بازی آنلاین پرندگان خشمگین
کد بازی آنلاین

<-PollName->

<-PollItems->

آرشیو کد آهنگ