انتظار
 
یک شنبه 6 اسفند 1391برچسب:, :: 15:57 ::  نويسنده : reza

ای کاش...

ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و تو را زمزمه کنم و برایت بنویسم. ای کاش بودی تا ببینی چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرف های دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم...

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی...

می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی...

می دانم که تو در کنار منی....

شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... اصلا مهم نیست. کافیه لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعت ها بنویسم و برای همین است که می گویم این ها همه از سر عاشقی است.

و من به حضور نزدیکم...

 و به دیدار...

و به کنار...

 در کنارم باش...

 دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشم هایم می نگری، چشم هایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی،روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی، زبانم بند می آید...

تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست؟ غزل هایم را فراموش می کنم...؟

فقط باید زمزمه کنم زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی... کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد

کسی درون من است و او کسی نیست بجز تو...

تو که برایم جاودانه هستی و می مانی و می خواهم که بمانی تا زندگی کنم ... دوست دارم بدانی صد سال دیگر همین حرف های دلم است که تو را می خواند...

یک شنبه 6 اسفند 1391برچسب:, :: 15:52 ::  نويسنده : reza

 

این روزها...

 

 

این روز ها آرزو می کنم ای کاش در کوچه های کودکی می ماندم، ای کاش سایه ها از ذهنم رخت بر می بستند و ای کاش می توانستم سکوت غم انگیز صحرای دلم را بشکنم... غوطه ور در این افکار، ناگاه به خود می آیم...

همه رفته اند ، و من تنها مانده ام...!

بهت زده و حیران ، در وسط اتاق می ایستم.چه سكوت غمباری... !!! پارچه های سیاه روی دیوارها و گل های خشك و پژمرده، خبر از فصل جدایی و نیستی می دهد...

دیگر آفتابی نیست كه هر صبح با طلوع خود مرا بیدار كند، دیگر كسی نیست تا گرد و غبار دل ابری ام را پاک كند، دیگر كسی نیست تا مرا با نگاهش بدرقه كند...

تو دیگر نیستی و من امروز بی تو ، گمشده ای در كوچه پس كوچه های عمرم ، امروز دیگر به تنهایی خو گرفته ام و جزیی از وجودم شده و دیگر رمقی برای رفتن به انتهای سفر ندارم...

 

این روزها ، برایم روزهای دلگیری است. می دانی این روزها چندین بار نامت را زیر لب زمزمه می كنم...؟ این روز ها ، از دوری ات بی قرارم... بگذار عاشقانه تر بگویم: این روزها تمام وجودم در یك حرف كوچك " تو " خلاصه شده...

 

یک شنبه 6 اسفند 1391برچسب:, :: 15:49 ::  نويسنده : reza

هنوز هم ...

 

هنوز هم با خاطره های درهم، دنبال سو سوی امیدی می گردم تا مرا از این سرگردانی پر نقش و نگار برهاند! سال هاست انتظار حضور یک آشنای قدیمی، تن خسته ام را به درد می آورد... تا شاید بیاید و این دل مردگی را همراه با درد های عمیق از بین ببرد...

  امروز، فردا را آرزو دارم و فردا، هیچ را…

...

 هر طلوع به آسمان چشم می دوزم و آسمان را پر از اشك می كنم تا شاید ببارد و بداند كه را دلتنگم...؟

دلتنگ یك صدا و یك نوای آشنا…

آشنا به اندازه ی نفس و امید...

!!!

دلتنگی هایم بی پایان و اشك هایم بی امان است...

 

دلم تو را می خواهد...

 

دلم دستان نوازشگر...

 

لبان پر خنده...

 

آغوش گرم...

 

و نگاه مهربانت را می طلبد…

 

اما دیر زمانیست كه حسرت با تو بودن و در كنار تو بودن بر دلم مانده است! نمی دانم… نمی دانم تا به كی لحظات این گونه باید بگذرند و قلب و روحم را بدین سان شكنجه دهند؟!

نمی دانم چرا تقدیر ماندن را برایت جایز نمی دانست؟! باید می رفتی چون راهی جز رفتن نبود... تو بر ضریح خاطره هایم دخیل بستی و رفتی... چون تقدیر بین من و تو قفل های بی كلیدی را بست كه هرگز باز نشد...تو رفتی اما یاد و خاطراتت همیشه با من است...

هنوز جای رد پایت بر كوچه دل باقی است

و

 چشمان گریانم انتظارت را می كشند...

 

ای كاش بدانی هر شب از ابرهای متلاطم و گریان سراغت را می گیرم... من این دلتنگی ها را دوست دارم چون بوی تو را می دهند... در این شب های تنهایی به باران محتاجم چون سكوتم را به او بخشیدم تا بفهمی

به تعداد قطرات باران دلتنگت هستم...

به باران محتاجم تا بشوید صورتم را از این اشك های بی امانی كه از دوری تو صورتم را پوشانده...

 امیدی برای دوباره دیدنت نیست و من فقط تلخی انتظار را احساس می كنم… حتی زمین جای قدم هایم را فراموش كرده... دست از همه می شویم و برای عبور آماده می شوم! باید به در زندگی قفلی بزرگ و آهنی بزنم و بروم... زمین و آدم هایش نقطه های كوچكی هستند كه خیلی زود از خاطره های خسته ام كنده می شوند. 

خودم را روی دوشم می گذارم و می روم…

رفتن همیشه بهانه احساس است...!

!!!

یک شنبه 6 اسفند 1391برچسب:, :: 15:6 ::  نويسنده : reza

انتظار...

دلتنگی هایم را چگونه گویم وقتی قلم نیز دلتنگی هایم را نمی نویسد...! تا جایی که خورشید به راهش ادامه دهد، من هم ادامه خواهم داد و تو را فراموش نخواهم کرد تا وقتی که دریا ساحل را فراموش نکرده... کاش می دانستی در دل شیشه ای من چه می گذرد؟؟؟ کاش می دانستی غروب های زندگیم دیگر طلوعی ندارد... کاش نسیم غروب  درد دل مرابه تو بگوید...

قلم در دستانم به سختی می نویسد

.

.

.

و دیگر نمی نویسد

او هم نمی تواند دوری را تحمل کند...

دلتنگت هستم ....

و این خط غریب ...

و این چشمان خسته ...

و این دست های منتظر ...

عجیب بیقراری می كنند .....

دردها و اشک هایم را از تو پنهان می کنم، خنده هایم را به تو  هدیه می دهم  و شادی هایم را با تو قسمت می کنم . عجیب دلتنگت هستم و می دانم كه اگر لبخند بر لب های تو بدرخشد...

قدم هایم پرواز می آموزند ...

و دلتنگ تر می شوم ...

از این انتظار فرسوده كننده

كه گریزی ندارد .... !

......

!!!

درباره وبلاگ

.... ( به وبلاگ انتظار خوش آمدید ).... همیشه فکر می کردم غم انگیزترین غروب غروب زندگیست ، ولی تازه فهمیدم هیچ غروبی غم انگیزتر از دوری تونیست
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
نويسندگان


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 89
بازدید دیروز : 45
بازدید هفته : 199
بازدید ماه : 1524
بازدید کل : 187842
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 179
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


بازی آنلاین پرندگان خشمگین
کد بازی آنلاین

<-PollName->

<-PollItems->

آرشیو کد آهنگ